» مرد؟
» لبخند پشت خاکریز
» اس ام اس ولادت امام زمان (ع)
» مناجات با امام زما(ع) حاج حسین خلج
» آیت الله جوادی آملی:بانک ربوی توان اقتصاد مقاومتی را ندارد
» زندگی نامه شهید همت
» جمشید جان شهادتت مبارک
» آزادی مرزبانان ایرانی
» دستی در خاک، دستی در باد
» خاطره ای از فرمانده شهید مهدی باکری
درباره ما

پیوندهای روزانه
دیگر امکانات

عشقی که زندگی می بخشد

همین الان می خواهم به محک کمک کنم

اهدای عضو اهدای زتدگی ثبت نام کارت اهدای عضو همین حالا

آسایشگاه خیریه کهریزک

کمک به مددجویان

سایت نوحه
یالثارات الحسین(ع)
كد لوگوي ما

پیوندهای وبگاه
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
» ()
خاطرات جبهه
+ نویسنده بنده خدا در ۱۳٩٠/٦/٢۸ | نظرات ()

از امروز هر چند وقت یکبار یه خاطره از جبهه براتون میزارم در ادامه بخونید........


دعوای جنگی

نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار.

اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن!

-  آره خوبه فحش بده. زود باش. بگو مرگ بر آمریکا!

-  نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟!

-  آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش.

آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!»

منبع: سایت شهید آوینی



برچسب‌ها: خاطرات جبهه, خاطرات, شهید رزمنده, جنگ
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به وبلاگ یالثارات الحسین می باشد و کپی برداری از مطالب تنها با ذکر منبع مجاز است...